تبليغاتX
جرم عاشقی
جرم عاشقی
 
بهار سیاه...

بهار سياه

 

وای از اين لحـظـه های ويـرانی

 

زيـر بـار دقـيــقــه هــای تـبـــاه

 

ديـگر از جـان مـن چه می خواهی

 

با تـوام جـاودان بهـار سيـاه

 

آمــدی تــا دوبــاره بــا کــيــنــه

 

بـذر غـم در دلـم بـيـافـشـانـی

 

بر دل زخـم خـورده از تقــديــر

 

بس نبـود آن همـه پريـشـانـی

 

آمـدی تــا دوبـــاره بــا يـــادت

 

خـنـجـری بر دلـم روانـه کنی

آمدی تا به طعنه از من و دل

 

طلب گـريـه ی شـبانه کنـی

 

سهم من از تو ای بهار چه بود

 

جز دلی تنگ و عاجز از فرياد

 

شعر گفتن به تلخی و آنگاه

 

گريه کردن به روی شانه ی باد

 

آه ای بــی وفـا بــهـاـر بــگــو

 

از چه رو با من اينچنين کردی

 

از چه رو سهم من ز سبزی تو

 

شد سراسر تباهی و سردی

 

در کدامين نـگـاه تو گــم شـد

 

خـنـده ها و نشـاط ديــريــنــم

 

بر لبم نـقـش بـسـت از آن روز

 

حـسـرت روزهـای شـيـريـنـم

 

آه آخر بگو چه سودی داشت

 

مـرگ احـسـاس مـن بـرای تـو

 

مـن کـه با قلبـی عاری از کينه

 

ريـختـم اشـک هـا بـه پـای تـو

 

می نـويـسـم دوباره با افسوس

 

از تـو و ايـن هـمـه پـشـيـمـانــی

 

ديـگر از جان من چه مـی خواهی

 

وای از ايـن لحـظـه هـای ويـرانــی



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 13:14 توسط هدی |
گمشده در غربت..

در خلاء که نه خدا بود و نه آتش


نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه  طلب کرده بودم ..

 

صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.

 

ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی

 

 و دستانم سر بخورند روی موها

 

 و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی  در شب

 

 های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..


من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت

 

 و مست می شوم تا خود ِ روز.


روز می آید و مرا غرق می کند در تمام آن.

 

سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد

 

 روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.

 

 یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و

 

 بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..

 

 یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.

 

 لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.
 


وسوسه ی غریبی ست،

 

در آن  سو آب دلم برای کشورم تنگ شده است و خاک ایران

 

   و این سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانی مرا

 

 به سمت زندگی ..




گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند

 

 و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت،

 

 آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...

 




دنیا ایستاد


دنیا به نظاره ایستاد و من


در آغوشت سبز شدم


و زندگی ِ از یاد رفته را


زندگی کردم ..


و آغوشت


اندک جایی برای زیستن


اندک جایی برای مردن . .

 

آنچنان دستخوش تقدیرم

 

آنچنان سیرم از زندگی

آنچنان سر خورده و پر از گناهم

 

که ماندنم بس پوچ و پر از اشتباه است

 

خواستم برگردم اما راه نیست

 

خواستم طی کنم ره هموار نیست

 

خواستم تا تکیه بر دیواری نهم .. اما .. دیوار نیست

 

تنهایم و تنهایی ام با تو پر است

 

گر چه سخت اما پر از زیباییست

 

دلخوش و مست از لحظه های بودنت

 

می بالم به خود از حضور بی تنت

 

گرمی دستت همیشه یارمه

 

مهربونیت همراه منه

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 0:12 توسط هدی |
وقت رفتن...

وقت رفتن نمی خوانم ببینمت

 

         می دونم ببینمت کم میارم

 

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

 

         دلمو پشت سرم  جا  میزارم

 

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

 

         دل تو یه روز ازم خسته میشه

 

اگه اسممو فقط صدا کنی

 

         راه رفتن واسه من بسته می شه

 

وقت رفتن نباید گریه کنی

 

         این جوری دلم برات تنگ نمیشه

 

می دونم هر جای دنیا که باشم

 

         تو دلم عشق تو کمرنگ  نمیشه

 

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

 

         دل تو یه روز ازم خسته میشه

 

اگه اسممو فقط صدا کنی

 

         راه رفتن واسه من بسته می شه

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 12:46 توسط هدی |
من تموم قصه هام قصه ی توست...

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه، اگه غمگینه اون از قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی   

 

بس که چشم تو قشنگ بود  گله ی گرگ و ندیدی

 

دل نبود توی دلم

 

تو رو گرگا نبینن

 

اونا با دندون تیز

 

به کمینت نشینن

 

الهی من فدای تو

 

چیکار کنم برای تو

 

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 

یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

 

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

 

دل نبود توی دلم

 

گم نشی تو کوچه باغا

 

غروبا که تاریکه

 

نریزن سرت کلاغا

 

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه اون از قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه گل، رفتی تو دست خزون

 

سیل و بارون و تگرگ میومد از آسمون

 

بردم تو گلخونه

 

که نریزه رو سرت

 

که یه وقت خیس نشه

 

یخ کنه بال و پرت

 

نشکنی زیر تگرگ

 

نریزه از تو یه برگ

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

 

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

 

که آتیش دل تو به دلم دوخته شه

 

که بسوزه پر و بالم

 

که راحت بشه خیالم

 

دارم از تو می نویسم

 

تو که غم داره نگات

 

اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات

 

اینقده می گم تا خسته شم

 

با عشق تو شکسته شم

 

من تموم قصه هام غصه ی توست

 

love 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 23:27 توسط هدی |
روياي زيستن...........

 

و به هنگامي که همگان من


                     عشق را


                            در روياي زيستن


                                        اصرار ميکردند


     من ايستاده بودم


                 تا زمان


                       لنگ لنگان


                               از برابرم بگذرد،


   و اکنون


          در آستانه ظلمت


              زمان به ريشخند ايستاده است


         تا منش از برابر بگذرم


و در سياهي فرو شوم


            به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته


                            آن جا که تو ايستاده ايي

                        



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 0:6 توسط هدی |
تا عشق

عزيز دل :

 

دور از تو در اين شهر مرا همنفسي نيست

 

فرياد كنم از دل فرياد رسي نيست

 

ما را نفس از هجر به لب آمد و مردم

 

گويند اين عشق تو هم جز هوسي نيست

 

اي آه به شرر بسوزان سينه ما را

 

كين سينه براي دل ما جز قفسي نيست

 

گفتم به دل ازهمهمه جز در سينه چه غوغاست ؟

 

گفتا در اين خانه جز يار كسي نيست

 

  

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 18:27 توسط هدی |
درد من عاشقیست............

درد من عاشقیست !!!!!!

 

درد من عاشقیست ، احساسم در این روزها دلتنگیست !

 

دردی در سینه ام دارم که تنها قلبم میداند !

 

احساسی در قلبم دارم که تنها خدا میداند !

 

این روزها دلم بدجور هوایت را کرده است ، دلم برایت تنگ شده است !

 

خیلی برام عزیزی عزیزم ،

 

 تا تو را دارم ،هیچ غمی جز غم دوری ات در دل ندارم !

 

کاش در کنارم  بودی ، کاش بودی تا  دیگر هیچ غمی در دل نداشتم

 

نیاز من در کنار تو بودن است ، آرزوی من همیشه با تو بودن است !

 

خسته نمی شوم از دلتنگی اما شاید لحظه ای تنها دلشکسته شوم !

 

می سازم با این لحظه های دور از تو بودن و میگذرانم !

 

این لحظه های نفسگیر را !

 

راستش را بخواهی اینک چشمانم پر از اشک است

 

چشم مثل قلبم صبور نیست ! زود می شکند  

 

و زود دلش هوای دیدن تو را میکند !

 

درد من ، درد تو است ، درد ما در عشق است !

 

با درد عشق سوختم ، با لحظه های دلتنگی ساختم ،

 

عاشق ماندم و عاشقانه با یادت زندگی میکنم !

 

در لحظه های دلتنگی در گوشه ای مینشینم و به تو می اندیشم ...

 

دلم بد جوری بهانه میگیرد ، تو مال منی اما در کنارم نیستی !

 

درد من عاشقیست ، دردی که دوای آن فقط تویی !

 

بیا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن !

 

در این لحظه هایی که در کنارم نیستی دلم تنها تو را میخواهد !

تنها تو می توانی درد دلم را درمان کنی !



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 20:54 توسط هدی |
خداااااااااااااااااااااااااااااااااا...........

خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون

 

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

 

میسپارمش بهت میرم تموم تار و پودمو

 

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

 

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو

 

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

 

بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون

 

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

 

فردا قراره منو تو از همدیگه جدا بشیم

 

فردا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم

 

تو کوچه های بی کسی نیستی  و پرسه میزنم

 

آی آدما نگاه کنین غریب شهرتون منم

 

یادش به خیر من و تو ویه قلب پاک وبی غرور

 

حالا چی شد عوض  شدی دلت کجاست سنگ صبور

 

تو رو عاشق میکنم هر جور شده حتی به زور

 

کی میخواد فردا تو رو از من بگیره

 

کاش خونش ویرونه شه آتیش بگیره

 

ما باید فردا رو از دنیا بگیریم

 

ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم

 

ما باید قدر این روزها رو بدونیم

 

وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم

 

خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی

 

نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم بسی

 

یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه

 

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه

 

بمیرم واسه دلش گریه چه قدر بهش میاد

 

وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد

 

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت

 

همین دیونه بازیاش از اول چشممو گرفت

 

حالا که دیگه مجبوریم با همدیگه وداع کنیم

 

بیا به یاد اون روزا همدیگه رو دعا کنیم

 

یه وقت دیدی دعا  گرفت خدا نزاشت جدا بشم

 

ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم

 

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

 

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده

 

کی میخواد فردا تو رو از من بگیره

 

کاش خونش ویرونه شه آتیش بگیره

 

عزیزم یادت نره دنیا دو روزه

 

نمیخوام فردا دلت واسم بسوزه

 

ای خدا حتی اگه دوسم نداره

 

تو میتونی نزاری تنهام بزاره

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 0:13 توسط هدی |
بودنت......

 بودنت حس شیرینیست...

                               خوش رنگ...

                                با عطری نو...

                               نمی دانم تا کی می مانی..

                             حتی نمی دانم قصد ماندن داری یا نه!

                   اما... تا هر وقت بمانی قدم هایت بر چشمانم..  
   
                               زمزمه می کنم: باز هم  بـاش! 

دوستت دارم



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11:16 توسط هدی |
میمیرم....

عاشق قدم زدنم......

اگر راه نروم میمیرم.....

بهار شده است........

بلبلها می خوانند.....

راهها سبز شده است.......

خورشید می تابد........

آسمان آبی است..........

بارون بهاری می بارد.......

ولی.......

عذاب آور ترین راه که خیابان خانه ام باشد مرا به مردن راضی می کند تا لذت از قدم زدن

این است شرم از خویش در سکوت

این است زندگی ایی که  خودم در خودم موجود نمی شوم



| *| نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 2:23 توسط هدی |


saze-dell

هدی

saze-dell

http://saze-dell.blogfa.com

جرم عاشقی

جرم عاشقی

جرم عاشقی

من حرف می زنم

تو ادا می شنوی

حرف هایم تمام شد

سمعک چشمانت را بزن !
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه.....جام بلور ، تنها يك بار مي شكند!!!!

جرم عاشقی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog